شمارهٔ ۴۸۰
شوخ نقاشی که رنگم می کند تسخیر اوبوی خون بلبل آید از گل تصویر او
شوخ نقاشی که خون می ریزد از تحریر اومی پرد رنگ از رخم از دیدن تصویر او
در بیابانی که من طرح شکار افگنده اماز سواد سایه اش رم می کند نخچیر او
کوهکن را کرد عشق آشکار آخر هلاکعاقبت دریای خون گردید جوی شیر او
سر بریدن خامه را راه سخن واکردن استعرضحال خویش گویم در ته شمشیر او
در تلاش زلف او خوبان به هم پیچیده اندحلقه گوش پریرویان بود زنجیر او
سیدا از بس که دارم اشتیاق ناوکشسبز میگردد به مغز استخوانم تیر او