شمارهٔ ۴۷۳
غریبم نیست همچون لاله دلسوزی به داغ منز شب تا روز بی پروانه می سوزد چراغ من
گل نشکفته ام عمریست سر در پیرهن دارمتماشای چمن رفتست بیرون از دماغ من
به تکلیفم اگر آید برون از راه برگرددنفس کوتاه گردد صبحدم را از سراغ من
هوس کردم ز لعلت نوشدارو نیشها خوردممشبک گشته همچون خانه زنبور داغ من
غلط کردم علاج خویش جستم از تو ای لالهتو هم چون گل نهادی داغ بر بالای داغ من
گلستان مرا آباد دارد سست بنیادینه آساید کسی در سایه دیوار باغ من
به ناخن دست بیعت داده زخم سینه ام چون گلنمی یابم طبیبی تا نهد مرهم به داغ من
عصا بر کف مهیا کرده است از شمع پروانهز شب تا روز سرگردان بود بهر سراغ من
به بوی روغن آب است شبها خانه ام روشندل پروانه می سوزد به احوال چراغ من
چراغان می کنم هر شام و بخت تیره می آیدتماشا می توان کردن به شبها گشت زاغ من
شود از آب یک سرچشمه چندین کشتها حاصلرساند لاله و گل نسبت خود را به داغ من
ز دوران آنقدر ای سیدا آزردگی دارمنمک را می شمارد مرهم کافور داغ من