شمارهٔ ۴۷۴
خوش آن روزی که می نوشیده می رفتی به باغ منچمن می ریخت شبها روغن گل در چراغ من
نمی دانم چه داری امشب ای بدخوی در خاطرگه از شمع و گه از پروانه می سازی سراغ من
به زخم سینه چون گل روی بهبودی نمی بینمچرا ای بی ترحم می زنی آتش به داغ من
دماغت امشب از هنگامه من تازه خواهد شدچو شمع مهر و مه بی دود می سوزد چراغ من
چو مستان غنچه را در باغ بی روی تو بو کردمبه رنگ شیشه می می رود خون از دماغ من
گلستان مرا بر خاک یکسان کردی و رفتیگریبان چاک از دست تو باشد کوچه باغ من
ندارد طاقت صاحب هنر هم پیشه عاجزبه صحرا لاله ها رفتند از سودای داغ من
سیه پوشیده شبها ماه من عزم کجا داریزند هر شام بخت تیره پهلو بر چراغ من
به دل چون غنچه گل دارم از بوی تو پیغامینسیم صبح می سازد ز گلشنها سراغ من
ره کاشانه ام پروانه را رفتست از خاطرنمی ریزد کسی عمریست روغن در چراغ من
به بویت گلشنم را انتظاری آنقدر دارمگل خار سر دیوار شد گلهای باغ من
بیابان ختن ای سیدا گردیده گلزارمگذر کردست آن نوخط مگر از کوچه باغ من