گنج

شمارهٔ ۴۷۰

۷ بیت
شبی ای شمع در آغوش ما جا می توان کردنچو گل در گلشن ما سینه را وا می توان کردن
چرا یک ره نظر بر عالم ای نوخط نمی سازیبهار آمد گلستان را تماشا می توان کردن
دکان واکرده در بازار محتاج خریداریممتاع کم بها داریم و سودا می توان کردن
ز جوی شیر آمد رخنه ها در بیستون پیدابه نرمی کوه را از جای بیجا می توان کردن
قدح را تا کی ای ساقی نهان در آستین داریگهی سوی حریفان دست بالا میتوان کردن
در گلزار را ای باغبان تا چند بربندیبه حال عندلیبان گاه پروا میتوان کردن
باشک سرخ و رنگ کهربای سیدا بنگرلبالب دامن از گلهای رعنا میتوان کردن