شمارهٔ ۴۶۹
از مربی بس که رم خورده دل بدخوی منمتکا تاری بود چسبیده بر پهلوی من
می کند فرزند ناقابل پدر را منفعلگریه از بی حاصلی پا می نهد بر روی من
غنچه خسپی فارغم کرد از در ارباب جودصندل دردسرم شد کنده زانوی من
از دل خود روزگاری شد نمی یابم خبرشد بیابان مرگ همچون گردباد آهوی من
هر که یک ره سوی من بیند فراموشم کندطاق نسیانست گویا گوشه ابروی من
صد گره در کار من افتاد چون بند قبازینهار ای همنشین بگریز از پهلوی من
بهر روزی از رفیق خویش دور افتاده امآسیا عمریست می گردد به جستجوی من
سیدا شبها ندارم خواب راحت همچو شمعبالش آسایشم باشد سر زانوی من