شمارهٔ ۴۵۴
از ریاضت نفس را کردم کباب خویشتنپشه گیرم گرد ساقی از شراب خویشتن
آرزوی صبح همچون شمع چشمم را گداختسوختم در انتظار آفتاب خویشتن
بی قرار بسمل تیغ خودم جان می دهمگشته سیماب را از اضطراب خویشتن
صرف کردم عمر خود با دوستان منقلبریختم در شیشه ساعت گلاب خویشتن
پیش مرگ خویش چون پروانه کردم بزم راچشم تا چون شمع پوشیدم ز خواب خویشتن
حلقه بر درهای کوی اغنیا دست رد استسایل از زنجیر می یابد جواب خویشتن
چشم نگشایم نگیرم یوسفی تا در کناربس که هر شب گرگ می بینم به خواب خویشتن
سیدا از بس که دارم داغ بر بالای داغاز نمک می ریزم آتش در کباب خویشتن