گنج

شمارهٔ ۴۴۹

۷ بیت
به دستم کرد گل تا داغهای آتشین منز جوش بلبلان گرداب خون شد آستین من
دلم از سوختن خود را دمی فارغ نمی داردکباب شعله خوبان است داغ دلنشین من
ز فکر زلف او از بسکه روز تیره یی دارمکند تکلیف هندم بخت خاکسترنشین من
نباشد برق را بر حاصل روشندلان دستیبه گرد خرمنم از دور گردد خوشه چین من
ز وصل آن پری هرگز نشد کام دلم شیرینسلیمانم ولی زهر است در زیر نگین من
مده زین بیش بهر سجده ام درد سرای زاهدچو صندل سوده شد بر آستان او جبین من
بدیدم سیدا تا در کنار شانه زلفش راگمانهایی که با او کرده بودم شد یقین من