گنج

شمارهٔ ۴۴۸

۱۱ بیت
ز آتش عشق تو آب شد جگر منمرحمتی کن به حال چشم تر من
من که و جسم ضعیف گرد تو گشتنقابل پرواز نیست مشت پر من
چند چو یوسف روی ز خانه به بازاررحم به حال پدر کن ای پسر من
بی گل روی تو کوته است زبانمخارم و با کس نمی رسد ضرر من
از تو شدم دور چون بهشت ز آدمماند همین یادگار از پدر من
مشت خسی نبستم ز برق گریزمشعله ام و آتش است پا و سر من
غنچه گل شد قفس ز موج سرشکمکیست به صیاد من برد خبر من
قوت پرواز نیست بس که چو شمعمسوخت ز سودای شعله بال و پر من
بس که عزیزم به بزم باده چو میناساقی مجلس قسم خورد به سر من
دست ز طاعت شسته زاهد و می گفتبی هنری به بود از این هنر من
می دهدم سیدا سپهر چو طوطیاز نی کلکم وظیفه شکر من