شمارهٔ ۴۴۷
تلخکامم از دل پر مدعای خویشتنمی خورم زهر از برای آشنای خویشتن
آرزوها بر سرم آورده سودا را به جوشچند روزی شد نمی یابم هوای خویشتن
نی گریبانی رفو کردم نه چاک دامنیمی زنم بر سینه دست نارسای خویشتن
بالش آسایشی هرگز نمی باشد مرامی نهم چون شمع شبها سر به پای خویشتن
بر سپند من اگر آتش شبیخون آوردخوش نمی آید که برخیزم ز جای خویشتن
سرو می آید به استقبالش از باغ مرادراستی را هر که می سازد عصای خویشتن
گوشه ابروی او مد نظر باشد مراکرده ام از شاخ آهو متکای خویشتن
شکوه دارند آستین و دامنم از کوتهیمی کشم شرمندگی از دست و پای خویشتن
خانه ام از صورت هستی غبار خاطر استمی زنم آتش به نقش بوریای خویشتن
اهل حکمت سیدا بیهوش دارو خورده انداز که می جوید کسی دیگر دوای خویشتن