شمارهٔ ۴۵۰
بپوش از هستی خود چشم و عیش جاودانی کننشین در کنج خلوتخانه خود کامرانی کن
مده ره در حریم خاص دل وسواس شیطان رابهر جا پا نهی اطراف خود را پاسبانی کن
رخ خود مهر وقت شام سازد از شفق گلگونتو هم از جام می در موسم پیری جوانی کن
فلک را جامه فتح است در بر خلعت نیلیلباس خویش را تا می توانی آسمانی کن
ندارد هیچ سودی این زمان انگشت خائیدنکه گفت ای شمع در اول به آتش همزبانی کن
تبسم های رنگین غنچه را زیر لب باشدغم ایام اگر دلتنگ سازد شادمانی کن
دل خون گشته ام را از لب خود کامران گردانسبوی باده ام را پر ز آب زندگانی کن
اگر خواهی به زنجیر آوری پای بزرگان رابرو در ملک هندو چند روزی فیل بانی کن
بود راضی به مرگ خویش در کنج قفس بلبلبکش تیغ از نیام کین با ما مهربانی کن
اگر خواهی گذاری سیدا سر در رکاب اوبه برق گر مرو یک چند روزی همعنانی کن