گنج

شمارهٔ ۴۴۵

۹ بیت
دلم افسرده شد از گردش ارض و سما بیرونمرا یکدانه آن هم آرد شد از آسیا بیرون
صبا چون حلقه در چشم در راه تو وا کردهمنه از محفل خود زینهار ای شمع پا بیرون
اگر ریزند چون گل طشت آتش در گریبانتمکن زینهار دست از آستین پیش گدا بیرون
مرا شرم گنه افگنده در گرداب حیرانیمگر آرد ازین سرگشتگی لطف خدا بیرون
سر کوی تو از خون شهیدان لاله زاری شدنمی آید تو را پای نگارین از حنا بیرون
نباشد پش غافل اعتباری خاکساران رانیاید چشم کور از عهده این توتیا بیرون
به زیر خاک تا صبح جزا هر روز غوغائیستچرا هرگز نمی آید از این مردم صدا بیرون
نسیم پیرهن در بار دارد کاروان ماهمین آواز آید از دل چاک درا بیرون
تو را دست مروت تا بود بر دوش غمناکاننخواهد گشت از شهر بخارا سیدا بیرون