گنج

شمارهٔ ۴۳۷

۲۶ بیت
از دهر بس که کلفت بسیار می کشماز همنفس ، چُو آینه آزار می کشم
شمعم ز گریه کلفت بسیار می کشماز نور چشم خویش من آزار می کشم
از بخت تیره بر هوس دل نمی رسماین رشته در گهر به شب تار می کشم
تا از مقامِ خُود ، نگذارم قَدم بروندیوار گرد خویش چو پرگار می کشم
آئینه ام ز صحبت صیقل رسیده استآسودگی ز الفت زنگار می کشم
یکدانه تا ز کاه کشانم شود نصیبدندان زهر از دهن مار می کشم
از بی رگانِ وقت ، صدایی نشد بلندخود را چو کبک بر سر کهسار می کشم
گاهی متاع خود که به بازار می برمدامان و آستین خریدار می کشم
بی توبه می کنم طمع مغفرت ز حقبر کعبه نارسیده ز پا خار می کشم
گرمای روز حشر بیادم چو بگذرددامن ز سایه ته دیوار می کشم
اندیشه از حساب قیامت چرا کنمبر من هر آنچه هست سزاوار می کشم
آئینه ام به صحبت روشنگر آمدستامروز انتقام ز زنگار می کشم
اندیشه کرده ، روَم سویِ اهلِ جودسودای خود ز خانه به بازار می کشم
محراب وار قبله عالم نمی شومهر چند نقش خویش به دیوار می کشم
دست طلب نمی کنم از آستین بروندامان خود ز پنجه غمخوار می کشم
از بهر نوش نیش ز زنبور می خورمدر گنج می روم ز دم مار می کشم
لب تشنه ام و لیک به یک قطره چون صدفدر بحر انتظاریی بسیار می کشم
خواهم که دست خود به عصا سازم آشنادر پای خویش سرزنش از خار می کشم
پاکی نهاده ام به سر کوچه طلباز محتسب عتاب ز رفتار می کشم
دستم ز کوتهی گرهی وا نمی کنداز پابرهنگی ستم از خار می کشم
از آفت ستاره دمدار الحذرمسواک زاهد از سرو دستار می کشم
مرغان در آشیانه به منقار خس برندمن چون روم به خانه ز پا خار می کشم
از یار شکوه کردم و دارم زانفعالخط بر زمین ز شوخی گفتار می کشم
مسواک زاهد از سرو او دور می کنمدندان این ستاره دمدار می کشم
حاصل نشد ز گوشه نشینی مراد منخود را ز خانه بر سر بازار می کشم
ای سیدا مرا به عصا نیست احتیاجدست تهی ز دست مددگار می کشم