گنج

شمارهٔ ۴۳۶

۱۰ بیت
روزگاری شد که خون از دیده تر می خوریمدر بهشت افتاده ایم و آب کوثر می خوریم
مغز اندر استخوان داریم و محنت روزیمسنگها از هر طرف چون بسته بر سر می خوریم
ما کباب سینه بی کینه یار خودیمباده گلگون تر از خون کبوتر می خوریم
بسته ایم از خلق چشم و کامرانی می کنیمشسته ایم از بحر دست و آب گوهر می خوریم
ما کجا ای خضر آب چشمه حیوان کجارحم بر لب تشنگی های سکندر می خوریم
بهر شیرین بیستون را کوهکن گهواره کردما چو طفلان شیر از پستان مادر می خوریم
می توان پی برد از پیشانی خورشید و ماهپیش پاهایی که از چرخ ستمگر می خوریم
با زبان دوستی از خلق گیریم انتقامخوان مردم آشکارا همچو نشتر می خوریم
آب حیوان تا قیامت با خضر پیوند بادما شراب زندگی از دست دلبر می خوریم
سیدا چون غنچه سر بر زانوی خود مانده امکس چه داند ما غم فردای محشر می خوریم