گنج

شمارهٔ ۴۳۵

۶ بیت
نگاه یار با من بر سر جنگ است می دانمدل بی رحم او از آهن و سنگ است می دانم
سراغم می کند از هر کس و احوال می پرسدسلامم می دهد این جمله نیرنگ است می دانم
نظر از ابروی ساقی و مطرب برنمی دارمقد خم گشته همچون قامت چنگ است می دانم
مکن تکلیف سیر گلشنم ای باغبان دیگربه دوشم این قبای نارسا تنگ است می دانم
ز اهل جاه دست مطلب خود کرده ام کوتهبه پای خواهشم این کفشها تنگ است می دانم
ز گلشن گوشه ویرانه ام ای سیدا خوشترنوای جغد را خالی ز آهنگ است می دانم