شمارهٔ ۴۳۴
به دام دلبری افتاده ام گمگشته تدبیرمسراپا وحشتم در کوی او آهوی تصویرم
ضعیفم بر تمنای دل خود بس نمی آیمهوس دیوانه و باریکتر از موست زنجیرم
عصا از خانه ام ننهاده چون پرگار پا بیروننرفته جانب صیدی ز آغوش کمان تیرم
ز دوران عمرها شد تر نگردیده لب خشکمنداره قطره شیری به پستان مادر پیرم
خس و خاشاک نتواند شدن با برق سد راهسر خود می خورد هر کس که می گردد عنان گیرم
دهد کلک سخن سنجم تسلی نفس سرکش رانباشد زین نیستان جز قناعت روزیی شیرم
به عالم نیست چون اهل طمعی یکسان سلوک منبروی دوستان آئینه ام با خصم شمشیرم
سر خود مانده ام از بی کسی بر کنده زانوز چین دامن خود عمرها شد پا به زنجیرم
به صدر سینه دشمن چو پیکانست جای منخداوندا مکن دنباله رو همچون پر تیرم
ز جوی اهل دولت تر نکرده کلکم انگشتیاز این سرچشمه عمری شد که رم خوردست نخچیرم
منه بر دوشم ای مرهم کف روباه بازی رابه داغ سینه چنگال پلنگم ناخن شیرم
سپهر داری مکن ای چرخ پیش آه مظلومانمکن اندیشه از پیکان حذر کن از پر تیرم
نه آساید کسی در این بیابان از شکار منخرابم تشنه ام بدست و پایم آهوی پیرم
به زور دست بازو می خورم ای سیدا روزیمرا چون کوهکن خون جگر باشد به از شیرم