شمارهٔ ۴۳۳
ز قتل عاشقان در سینه او غم نمیبینمبه شمع از مردن پروانهها ماتم نمیبینم
به گلشن خویش را چون قطره شبنم نمیبینمکسی را غیر خود هرگز به چشم کم نمیبینم
جهان از عکس رویش خانه آئینه را ماندبه هر جا میروم جز صورت آدم نمیبینم
متاعی دارم و اما ندارد هیچ مقداریدر این بازار سنگ هیچکس را کسم نمی بینم
چو پرگار از درون خانه پا بیرون نمیمانمبه جستجو قدم را متفق با هم نمیبینم
به دریا ساغر خود میبرم لب تشنه میآرمبجوبار کریمان عمرها شدنم نمی بینم
به بازار طبیبان میروم نومید میگردمبه دل چون لاله داغی دارم و مرهم نمیبینم
ز طوف کعبه مقصود غبارآلود میآیمبه غیر از دیده خود چشمه زمزم نمیبینم
به گوش از هیچ جا آوازه احسان نمیآیدصدا در کاسه فغفور و جام جم نمیبینم
گلستانم ز خشکی گشن تصویر را ماندکه در وی سالها شد قطره شبنم نمیبینم
به مسجد رفته چون مسواک دیدم شیخ را سرکشبجز محراب پشت هیچکس را خم نمیبینم
ز روی اهل عالم چشم خود پوشیده میگردمبه عالم مردمی از مردم عالم نمیبینم
نگیرد بار منت صاحب احسان بعد مردن همچراغ آرزو بر تربت حاتم نمیبینم
به گلزار جهان ای سیدا عمریست میگردمبه غیر از غنچه خندان دل خرم نمیبینم