گنج

شمارهٔ ۴۲۱

۶ بیت
نگاه باده پرست تو برده از هوشمسودا سرمه چشم تو کرده خاموشم
تبسم لب تو تازه کرده داغ مرانمی شود نمکت سالها فراموشم
رسیده است رگ و ریشه ام به سنبل توبه خدمتت ز غلامان حلقه در گوشم
به یک لباس همه عمر قانعم چون سروقبای تازه کشیدست رخت از دوشم
می رسیده ام و آب سرد ریخته اندتمام آتشم اما فتاده از جوشم
چو سیدا نگشایم زبان عجیب کسینشسته قاصد غماز در بناگوشم