شمارهٔ ۴۲۲
نمی شود دم پیری اجل فراموشمقد خمیده من حلقه ایست در گوشم
چو هاله دائره مشربم نباشد تنگهلال عیدم و باشد کشاده آغوشم
ز کوی باده فروشان نمی روم بیروننموده اند می و برده اند از هوشم
جز ز منزل سرگشتگان نمی یابمچو گردباد در این دشت خانه بر دوشم
توکلی که تهیدستیم کرم کردهاگر تمام جهان را دهند نفروشم
به بزم باده کشان نشاء نمی بینمهمان به است که دوران کند فراموشم
به یاد سیر گلستان انتظارم کنلبالب از گل خمیازه است آغوشم
کمند زلف که وا کرده سیدا امروزز جای خویش سراسیمه می رود هوشم