گنج

شمارهٔ ۴۱۷

۷ بیت
چون گل تمام داغم و خرم نشسته امبر روی زخم خویش چو مرهم نشسته ام
عمریست از هوا و هوس چشم بسته امچون غنچه فارغ از غم عالم نشسته ام
پوشیده ام چو خامه لباس سیاه رادر مرگ اهل هوش بمانم نشسته ام
انگشت تر نکرده ام از بزم اهل جودسیلی زنان به سفره حاتم نشسته ام
بر سر ز دست مهر گل بی مروتیحیران به روی باغ چو شبنم نشسته ام
مانند نفس به لب من گره شدستبا اهل روزگار چو یک دم نشسته ام
ای سیدا ز سهو به بزمی که رفته اماز اشک خود به سلسله غم نشسته ام