شمارهٔ ۴۱۴
بی تو امشب سوخت از تب استخوان پیکرمآتش افتادست همچون شمع بر مغز سرم
پرتو خورشید بر دوشم گرانی می کندبر زمین چون شانه افتادست جسم لاغرم
بر سرم دست مروت می شود چون شانه خشکسرمه گردد سنگ از همراهی چشم ترم
کاروان را خواب شیرین باشد آرام سپندناز بالین را کند سنگ فلاخن بسترم
جا در آتش کردن و ناسوختن تن پروریستاز سمندر شکوه ها دارد سپند مجمرم
سعی بیجا داد بر آغوش پروازم شکستشد خراب از چاک دیوار قفس بال و پرم
کاسه گرداب می گردد به دریا گردبادگر به بحر از تشنگی سازد شکایت ساغرم
دانه یی از گردش ایام تا آرم به دستهمچو سنگ آسیا دستار گردد بر سرم
نیست تردستی که سازد غور در بحر سخنماند در پشت صدف ناشسته روی گوهرم
سوختم آخر ز دست ناتوان بین سیداچشم گردون روشن است امروز از خاکسترم