شمارهٔ ۴۱۳
گوشه چشم تو تا افتاد بر کاشانه امسرمه می خیزد به جای گرد از ویرانه ام
عاشق دلسوز سرگردان کند معشوق راشمع بی تابانه گردد از سر پروانه ام
خرمن من پیش پیش برق دارد جست و خیزمی گریزد در ته آتش سپند از دانه ام
می کند نیش شکایت بر رگ خارا اثرزلف او باشد پریشان از زبان شانه ام
از در و دیوار هر سنگی که آید بر سرمسرمه آسا می کشد در چشم خود دیوانه ام
شیشه از خم گرچه حرف سر به سر آورده استمی توان خواند از خط پشت لب پیمانه ام
شعله در هر جا برافروزد پر و بال من استچون سمندر باشد از طفلی در آتشخانه ام
می کنم در موسم پیری تلاش عاشقیسیل را معمار می داند به خود ویرانه ام
حامی پیمانه می سیدا چشم من استبرده از جا محتسب را گریه مستانه ام