گنج

شمارهٔ ۴۱۲

۸ بیت
در چمن از گریه آبی بر رخ گل می زنمآتشی در غنچه منقار بلبل می زنم
از تعلق دست می شویم چو ابر نوبهارمی شوم دیوانه و پا بر سر پل می زنم
مرده پروانه را تا دیده ام بر پای شمعخویش را در آب و آتش بی تأمل می زنم
از تردد پا به دامن می کشم محراب وارپنجه ای در پنجه اهل توکل می زنم
حاجت دربان نباشد خانه زنجیر رادور اگر اینست خود را بر تسلسل می زنم
من چه کردم تیره بختان را سرآمد گشته امبهر عرض حال خود زانو به کاکل می زنم
از پریشانی به گلشن دست بر سر می نهمخلق پندارند بر دستار سنبل می زنم
سیدا دندان بدگو را خموشی بشکندبر دهان خصم خود سنگ تغافل می زنم