شمارهٔ ۴۱۱
می کند پهلو تهی کنج غم از تنهائیمدر کنار طاق نسیان مانده یی بی جائیم
در پی مکن سایه چون نقش قدم از پا فتادنیست در عالم کسی را طاقت همپائیم
بر جنونم سد ره زنجیر نتوان شدنحلقه فتراک می جوید سر سودائیم
شورش فرزند می آرد پدر را در سماعزینهار اندیشه کن ای چرخ از رسوائیم
روزیی جوهرشناس از سنگ می آید برونکرده مستغنی ز عالم سرمه بینائیم
گوشه گیری می برآرد آدمی را ز احتیاجمی شمارد کفش تنگ چرخ را بی پائیم
می شود از کاهلی همیشه را بازار گرمخصم می بالد به خود چون گل ز بی پروائیم
می دود از دیدنش اشکم به روی کاه رنگاز تماشای رخش گل می کند رعنائیم
می کند در وصل عشق پاک عاشق را هلاکجان به لب آید مرا روزی که بر سر آئیم
سیدا در جوی ارباب مروت نم نماندخاک می لیسد به ساحل کشتی دریائیم