گنج

شمارهٔ ۴۱۰

۹ بیت
بس که چون شبنم سری دارد به عریانی تنمهمچو گل پیچیده بر گرد کمر پیراهنم
رحم می آید بر احوال سپندم شعله رابرق را دست تعدی کوته است از خرمنم
دستم از بی اعتباری پای خواب آلوده استپایم از بی قوتی سیلی خورد از دامنم
سرو گلشن آستین افشانده آه من استطوق قمری فوطه زاری بود در گردنم
تیره بختم با من افتاده کس را کار نیستنردبان دود آه پشت بام گلخنم
گرچه چون سروم درین گلشن لباسی داده‌اندتا به زانو آمده از نارسایی دامنم
در کمند وحدتم از کثرت ایمن گشته امنقطه پرگار و همم در حصار آهنم
از لباس عاریت یارب خلاصی ده مرابند در چاک گریبان است دست و گردنم
کلبه من سیدا رنجیده است از ماهتاببگذرد پوشیده چشم خود چراغ از مسکنم