گنج

شمارهٔ ۴۰۹

۱۰ بیت
اشک چشم شبنمم در حسرت روی گلمدست پرورد فغانم خانه زاد بلبلم
حاصل من نیست در ایام غیر از پیچ و تابدر بیابان گردبادم در گلستان سنبلم
زردرویی می کشم از دست خشک خویشتنپنجه برگ خزانم شانه بی کاکلم
جوش اشکم سینه بر غم می نهد افلاک راموج سیل نوبهارم سیلیی روی پلم
ارغوان زاریست از خون سیدا مژگان منملک هندم تیره بختی دیده شهر کابلم
اشک چشمم بی رخت امشب گره شد بر دلمبوی خون می آید از لبهای خشک ساحلم
گر به دریا رو نهم گرداب گردد گردباددر چمن سازم وطن گردد بیابان منزلم
ماهتاب از کلبه ام چون تیره بختان بگذردشمع انگشت ندامت می شود در محفلم
از زمین من نمی روید گیاهی جز سپندخوشه من برق و خرمن آه و آتش حاصلم
سیدا امروز زنم در بحر اهل جود نیستمی رود اکنون به خشکی کشتی دریا دلم