شمارهٔ ۴۰۸
امشب از مستی به پای خم چو خشت افتاده امعشرتی دارم که گویا در بهشت افتاده ام
از پس آئینه می کردم تماشا عکس رابس که دور از امتیاز خوب و زشت افتاده ام
از توکل میر سید از غیب رزقم بی حسابروزیم شد تنگ تا در فکر کشت افتاده ام
خانه ام در فکر آن نقاش شد بتخانه ییدیده ام تا صورت او در کنشت افتاده ام
هر چه پایم کرده بود امروز دادندش جزاسیدا اکنون به فکر سرنوشت افتاده ام