گنج

شمارهٔ ۴۰۷

۸ بیت
دری گشاده نگردد اگر گدای شومبه استخوان قند آتش اگر همای شوم
مرا چو گرد به دنبال خویش نگذارنداگر به قافله خضر رهنمای شوم
ز کاکلش نگذارند بر کفم تاریاگر چو شانه سراسر گره گشای شوم
متاع قافله ها نیست جز گرانی گوشفغان بلند نسازم اگر درای شوم
مرا که در کف دل نیست یک درم داغیبه بزم لاله عذاران چگونه جای شوم
اگر به چشمه آئینه عکس اندازمز بخت تیره سراپا میان لای شوم
به بزم بی سر و پایان سریست خوبان رابه مصلحت دو سه روزی برهنه پای شوم
به باد صبح مرا بس که سیدا خویشیستچه لازم است که بی خانه و سرای شوم