گنج

شمارهٔ ۴۰۶

۸ بیت
خوش آن مستی که درد و داغ خود را چاره می کردمتو را می دیدم از دور و گریبان پاره می کردم
به داغ تازه می دادم تسلی داغ دیرین رابه جای برگ گل در جیب آتش پاره می کردم
به لوح سینه شبها صورتت را نقش می بستمسری در جیب می بردم تو را نظاره می کردم
نمی گردد دل سخت تو با من نرم حیرانمچو آتش بس که جای خود به سنگ خاره می کردم
به صحرا گر نبودی خاک مجنون سد راه منغباری می شدم خود را ز شهر آواره می کردم
اگر می بود در عالم دوای درد عاشق رادل خود را چو بلبل پیش گل صدپاره می کردم
به کویت هر سحر چون اشک خود طفلی که می دیدمز روی مرحمت آغوش خود گهواره می کردم
چه خوش بودی که همچون سیدا من هم سر خود رابه پایت می زدم درد دل بیچاره می کردم