گنج

شمارهٔ ۴۰۴

۷ بیت
بی خود شدم از زلف دو تا کام گرفتمدر دام تو افتادم و آرام گرفتم
مرغان چمن را به دهم مهر نهادمرفتم به گلستان و تو را نام گرفتم
تا چشم تو را سوی چراغم نظر افتدروغن ز گل نرگس و بادام گرفتم
بر کعبه رخساره تو روی نهادمبا قافله زلف ره شام گرفتم
در کوی تو رفتم به قد خم شده امشبخود را چو مه نو به لب بام گرفتم
سرگشته مرا ساخته چون سنگ فلاخنجامی که من از گردش ایام گرفتم
بر تنگ شکر چشم چو سید نگشایمتا از لب او لذت دشنام گرفتم