شمارهٔ ۴۰۱
صبا از خنده آن گل حدیثی گفت در گوشمکه همچون حلقه گرداب شد از گریه آغوشم
مرا گر محتسب از پای خم در پای دار آردسبوی باده رقصد چون سر منصور بر دوشم
غبار راه اگر چون گردباد از خود بیفشانمفلک گردد نهان تا حشر زیر گَردِ پاپوشم
می پر زور من بردار از جا آسمانها رابه دوران رحم کن ای مدعی بگذار سرپوشم
چنان سرشار گفتم سیدا از می که در محشرنوای صور نتواند کشیدن پنبه در گوشم