شمارهٔ ۳۹۹
از سر کوی تو با صد حسرت ای گل می روممحمل خود بسته ام از بال بلبل می روم
گلشنی بودم مرا باد خزان تاراج کردبا دماغ خشک همچون نکهت گل می روم
استقامت نیست در یکجای با دیوانگانرخت خود پیچیده زین گلشن چو سنبل می روم
کودکی گردد چو سنگ سرمه سد راه منچون نگه افتاد از چشمم تغافل می روم
زادراه خاکساران از هوا پیدا شودگردبادم در بیابان توکل می روم
شانه ام غیر از پریشانی مرا در بار نیستتیره بختم در خیال زلف و کاکل می روم
جوش اشکم سیدا پامال سازد چرخ راموج سیل نوبهارم از سر پل می روم