شمارهٔ ۳۹۸
تا گرفتم خو به سحر نرگسش جادو شدمگوشه چشمی ز خالش دیدم و هندو شدم
دوریی زنجیر رسوا می کند دیوانه راتا ز دستم رفت زلف او پریشان گو شدم
ژنده پوشیدن نگردد جمع با تن پروریخرقه پشمینه کردم تا به بر چون مو شدم
جز پریشانی زلف او نصیب من نشدعمرها چون شانه خدمتگار آن گیسو شدم
از دل خوبان توان از رفتگی کردند جایهر کجا آئینه یی دیدم سراپا رو شدم
عقده ها دارم به دل از حرف پهلودار خلقتا چو بند جامه اش یک روز در پهلو شدم
نکهت سنبل دماغم را پریشان کرد و رفتچون صبا تا محرم آن زلف عنبربو شدم
قدر صاحب درد صاحب درد می داند که چیستدر تفکر هم کجا دیدم سر زانو شدم
می نوازم پشت تیغی بردم تیغ هلالآشنا تا با سلام گوشه ابرو شدم
از ملامت سیدا یوسف عزیز مصر شدتا به بدنامی دریدم پیرهن نیکو شدم