شمارهٔ ۳۹۷
خبر می گوید از راز درون لبهای خاموشمزند پهلو به روی حلقه در حلقه گوشم
شدم پیر و نمی آید برون گهواره از یادمقدم در ملک هستی تا نهادم خانه بر دوشم
قلندر مشربم یا اهل دنیا رو نمی آرمگهی چون آئینه عریانم و گاهی نمدپوشم
سبک چون بوی گل از جامه خواب ناز برخیزمبحمدالله که دست تربیت دور است از دوشم
شکفتن رفته است ای سیدا عمریست از یادمسخن بسیار دارم بر لب و چون غنچه خاموشم