گنج

شمارهٔ ۳۹۶

۸ بیت
به گلزاری که در وی سرو قدی نیست خاموشمز طوق قمریان انداختند این حلقه در گوشم
مرید غنچه ام از جا گریبان چاک می خیزمگرانی می کند چون گل قبای تازه بر دوشم
کنار من ندیده روی مطلب از تهیدستیدر این وادی کمند نارسا افتاده آغوشم
کنند از غنچه چیدن گلفروشان دست خود کوتهز چشم منفعت جویای بازار فراموشم
رخ دریادلی در خواب و بیداری نمی بینمحبابم چشم خود گه می گشایم گاه می پوشم
به بزم هوشیاران گر روم ساقی مکن عیبمبه خود میخانه می سازم گمان از بس که بی هوشم
ز شب تا روز دلجویی کنم ارباب صحبت رادم آبی که از بالانشینان بود می نوشم
در این کو سیدا آواز پایی از که می آیدصدای خیر مقدم می برآید از لب گوشم