شمارهٔ ۳۹۵
شکایت نامه آن روی چون گل بود در دستمقلم در ناله چون منقار بلبل بود در دستم
سحر زلف تو از روی تصور شانه می کردمبه گردن داشتم زنجیر و سنبل بود در دستم
به بزم می پرستان دوش رفتم همره ساقیز شب تا صبحدم جام توکل بود در دستم
چو شبنم باغبان از چشم خود می داد آب منبسان غنچه گل کیسه پل بود در دستم
به گلشن سیدا قطع نظر می کردم از نرگسبه یاد چشم او تیغ تغافل بود در دستم