شمارهٔ ۳۹۴
به گلشن رفتم و بی رویت آغاز جنون کردمز شور اشک داغ لاله را گرداب خون کردم
ز جوی شیر چون فرهاد کام من نشد شیرینحیات خویش را بیهوده صرف بیستون کردم
در این گلشن چو گل هرگز ندیدم روی دلجمعیسر خود غنچه آسا از گریبان تا برون کردم
ربود از دستم آخر عشق سرکش اختیارم راچرا من تکیه با تدبیر عقل ذوفنون کردم
بنا نبود چو بزم آب و آتش قصر هستی رادر این مجلس عبث چون شمع عمری پاستون کردم
توان کردن به احسان زیر دست خویش دشمن راتسلی داده داده نفس را آخر زبون کردم
دل بی صبر خود را سیدا از پای افگندممرا پیمانه از می چون تهی شد سرنگون کردم