گنج

شمارهٔ ۳۸۶

۶ بیت
بر زمین مانند اشک از چشم تر افتاده امخاک بر سر می کنم تا از نظر افتاده ام
طوطیم اما ز یک پرواز بیجا ساختنصد بیابان دور از کان شکر افتاده ام
بر شکست من اگر دوران کمر بندد رواستاز چمن بیرون چو نخل بی ثمر افتاده ام
تا کدامین سو خرامان بگذرد آن شاخ گلهمچو نقش پای در هر رهگذر افتاده ام
نسبتی نبود جگربند مرا با ماه مصرپیر کنعان نیستم دور از پدر افتاده ام
سیدا باغ بهار خویش را دادم ز دستچو نسیم صبح در فکر سفر افتاده ام