گنج

شمارهٔ ۳۸۷

۷ بیت
چهره افروخت چو گل بهر تماشا رفتمجلوه یی کرد که چون سرو من از جا رفتم
از غمش مردم و پا بر سر خاکم ننهادگردبادی شدم و دامن صحرا رفتم
عشق را خواستم و دست ز عالم شستمسوختم خانه خود را و به دریا رفتم
تن لبالب ز هوا در پی یار افتادمخر پر از بار به دنبال مسیحا رفتم
دست کوتاه دماغ و سر آن زلف بلندکیسه خالی من دیوانه به سودا رفتم
چاک در پیرهنم چون مه مصر افگندنداشک حسرت شدم از چشم زلیخا رفتم
سیدا رخت سفر از سر آن کو بستمدر جگر نیشتر و آبله بر پا رفتم