شمارهٔ ۳۸۱
بهر سوغای عزیزان جان ز تن بیرون کنمیوسف خود را از این چه بی رسن بیرون کنم
ماتم طفلان بود چون خنده گل بی بقاغنچه را پیش از شکفتن از چمن بیرون کنم
از لب خود بوسه یی امیدوارم کرده یینیست این حرفی که او را از دهن بیرون کنم
تا نسازم در میان کشتگان خود را شهیدروز محشر کی سر خود از کفن بیرون کنم
آب سازد آتش من زهره پروانه راشمع را مردانه وار از انجمن بیرون کنم
قامتش در دیده من جلوه گر گردد چو شمعگر دو سر چون شمعدان از یک بدن بیرون کنم
من نه آن نخلم که همچون شمع مجلس سیدااشک را از دیده وقت سوختن بیرون کنم