شمارهٔ ۳۸۰
یاد آن شبها که در بزمت فراغت داشتمسر به سر مانند ابرو خواب راحت داشتم
در حریمت کرده بودم پا ستون مانند شمعتیغ می بارید بر سر استقامت داشتم
من چه کردم ناامید از بزم وصلت کرده ییاز تو ای بی رحم امید مروت داشتم
در خیال من چو گلچین فکر گل چیدن نبوداز گلستانت به بوی گل قناعت داشتم
چون چراغ روز در چشمت ندارم اعتباراین سزای آنکه عمری پاس صحبت داشتم
از حوادث های دورانم نبود اندیشه ییپشت چون تصویر بر دیوار غفلت داشتم
تا شدم خاک رهت ای کاش همچون سیدابا قدت چون سایه آن روزی که الفت داشتم