شمارهٔ ۳۸۲
خشک است ز بی مهریی ایام دماغمدر آرزوی روغن آبست چراغم
زخم جگرم کرده بناصور ارادتای دست مروت منه انگشت به داغم
ریزند اگر در چمنم آب زمردچون برگ خزان دیده دمد سبز دماغم
از آبله ام چشمه خون سر هر خارانگشت نما گشت ره از پای سراغم
رفتم به تماشای چمن همره سیداز آتش رخساره گل سوخت دماغم