شمارهٔ ۳۸
بر داغ غوطه زد دل عشرت سرشت ماآخر رسید چشم بدی در بهشت ما
میر بساط دهر ز ما آنچه بود و بردبر سینه سنگ بسته دل همچو خشت ما
از دور همتی بکن ای ابر نوبهارنزدیک شد که دود برآید ز کشت ما
در سینه پر آتش ما داغ شد کبابمحتاج روغنیست چراغ کنشت ما
پیوسته چشم ماست به دست تو چون نگیندیوان صنع کرده چنین سرنوشت ما
صاف است همچو آئینه دلهای اهل جاهچون آب روشن است به تو خوب و زشت ما
روزی که حشر آئینه خود دهد جلاروشن شود به خلق جهان خوب و زشت ما
ای سیدا به جبهه نداریم چین ز کسپیشانی گشاده بود سرنوشت ما