شمارهٔ ۳۷۷
از آن روزی که دور افتاد زان زلف دو تا دستمگره نگشاید از کار کسی مانند پا دستم
ز زیر ناخنم چون گل ز غیرت خون به جوش آیدچو سازد آرزوی رنگ از برگ حنا دستم
مرا دست تهی از آستین بیرون نمی آیدفرو رفتست تا بازو به کام اژدها دستم
چرا کلکم نسازد سبز همچون خضر عالم راکه بر کف همچو سرو از راستی دارد عصا دستم
ز هر انگشت من مانند نی فریاد برخیزداگر یک لحظه گردد از گریبانم جدا دستم
به انگشت حیا تا پرده از رویش برافگندمز طشت شعله آتش نمی سازد ابا دستم
ز فکر روز حشر ای سیدا بیرون نمی آیمدر این دریای پرشورش نگیرد گر خدا دستم