شمارهٔ ۳۷۶
یار سرکش را به زور ناله همدم کرده ایماین کمان را ما به بازوی نفس خم کرده ایم
عشقبازی جان درآرد صورت دیوار راعکس را در خانه آئینه آدم کرده ایم
لب ز آب کاسه عیش خلایق شسته ایمبوسه تر از دهان چشمه غم کرده ایم
میهمان ما گریبان چاک می آید برونبهر خود تا تکیه یی از دوش ماتم کرده ایم
ما به بام قصر هستی چارزانو نشسته ایمدر زمین بی ته خود ریشه محکم کرده ایم
کعبه را از راه دل پیش نظر آورده ایمآستان خانه خود چاه زمزم کرده ایم
از تماشای چمن پای نظر پیچیده ایمعمرها از گریه هم چشمی شبنم کرده ایم
داغ ما با خلق چون خورشید روشن گشته استخویش را در عشق او مشهور عالم کرده ایم
پای چون خورشید و مه بر هیچ در ننهاده ایمچرخ می داند که ما این کارها کم کرده ایم
سیدا با دود شمع خویش قانع گشته ایمخاک در چشم چراغ جود حاتم کرده ایم