شمارهٔ ۳۶۷
بی تو امشب بوی خون می آید از کاشانه امسنگ می بارد از دیوار و در بر خانه ام
از درون شیشه من تا سحر می رفت خونبی لبت می ریخت می از جبهه پیمانه ام
در چراغ خانه ام می کرد روغن کار آبباد صرصر بود لرزان از پر پروانه ام
آتشی در خرمن بنیاد من افتاده بودبرق همچون خوشه چین می گشت گرد دانه ام
پیکرم چون موی آتشدیده پیچ و تاب داشتزلف بی تابی جدا می کرد دست از شانه ام
شمع از بی طاقتی می جست از جا چون سپندآب می گردید و می شد کوه اگر همخانه ام
سیدا از خانه ام تا آن پری رو رفته استبعد از این در کوچه و بازارها دیوانه ام