شمارهٔ ۳۶۶
خم گشت قد و با لب نانی نرسیدیمصدساله شدیم و به جوانی نرسیدیم
در بر نکشیدیم شبی سیمبری راآغوش شدیم و به میانی نرسیدیم
چون لاله ز سر منزل ما دود برآیدداغیم که با سوخته جانی نرسیدیم
چون ناوک پر ریخته از پای فتادیماز سعی کمانی به نشانی نرسیدیم
از بس که ندامت ز گنه نیست کسی راانگشت شدیم و به دهانی نرسیدیم
چون شمع شدیم انجمن آرای حریفانافسوس که با چرب زبانی نرسیدیم
رفتیم و کشیدیم کمان همه کس رادر معرکه سخت کمانی نرسیدیم
شد نوخط ما پیر و کناری نگرفتیمهرگز به بهاری و خزانی نرسیدیم
عمریست که هستیم در این باغ چو سیدبا سرو قد غنچه دهانی نرسیدیم