گنج

شمارهٔ ۳۶۲

۱۹ بیت
شب چو یاد عارض آن شعله قامت می کنمخانه را روشن تر از صبح قیامت می کنم
عمر خود را صرف می سازم به شادی همچو گلتا مرا در شاخ برگی هست عشرت می کنم
بر سر خاری که از پایی به مژگان می کشمبر سر خود سایه بانی در قیامت می کنم
نیستم گردون که گردم گرد قرص آفتابچون مه نو با لب نانی قناعت می کنم
در چنین وقتی که دوران کوس رحلت می زندساده لوحی بین که کار خود به فرصت می کنم
جای گرم خود نسازم سرد هر دم چون سپندعمرها می سوزم و چون شمع طاقت می کنم
خانه آئینه را از عکس پر زر کرده امهر که با من روی میارد به دولت می کنم
ناوکش از جان گذر کرد و نگردیدم هلاکزین الم تا زنده ام خود را ملامت می کنم
تا سبق از حکمت العین دو چشمش خوانده امبر سر بیمارها تا رفته صحت می کنم
می زنم از آه دل هر شب به گردون مشتهاآتشی در جان چرخ بی مروت می کنم
تا به چشم اهل ظاهر همچو مژگان جا شومخویش را چون کلک مو در بند صورت می کنم
مهربانی ها مرا در چشم او دشمن نمودبوالهوس می گردم و ترک محبت می کنم
از پی آهونگاهان می دویدم پیش از ایناین زمان ایشان اگر آیند وحشت می کنم
شکوه همیشه عاجز ندارد انتقامدشمنم نامرد اگر باشد مروت می کنم
استخوانم شد سفید و اشک می ریزم به خاکدانه ام چون آرد شد فکر زراعت می کنم
بازوی دوران مرا گر بعد از این فرصت دهدمی نشینم گوشه یی و ترک صحبت می کنم
کشت امسال من از آب مروت خشک ماندشکوه از بی لطفی ارباب قسمت می کنم
تلخ باشد بی لبش بر هر چه بگشایم زبانروزه دارم آرزو خرمای جنت می کنم
هر کجا آن شمع بزم آرا نشیند سیداتیغ اگر بر فرقم آید استقامت می کنم