شمارهٔ ۳۶۰
پادشاها با تو جان دردمند آورده امگوشه چشمی که صید مستمند آورده ام
از شکرزار حلاوت کام من شیرین بکنطوطی امید خود از بهر قند آورده ام
خون دل می ریزم و از ناله لبریزم چو نیاشک دامن دامن افغان به بند آورده ام
آتش بی تابیم را از کرم آبی بزنحالت بی طاقتی همچون سپند آورده ام
آهوی صحبت ز بند دست و پایم جسته استپیکر پر پیچ و تابی چون کمند آورده ام
تا شود از دامنم کوتاه دست مدعیخویش را امروز بر جای بلند آورده ام
کلک من بر صفحه بندد نقش های دلپذیرسیدا تارو به شاه نقشبند آورده ام