شمارهٔ ۳۵۷
دارم ز دست داغ دل سامانیان در بغلدریای خون در آستین گرداب عمان در بغل
عمریست تیرش را به دل از غیر پنهان کرده امترسم که آخر گل کند چون غنچه پیکان در بغل
از فکر روی و زلف او دارد دل من روز و شبشمع شبستان در نظر جزو گلستان در بغل
او همچو گل دارد نظر بر کیسه پر سیم و زرایستاده من در خدمتش چون غنچه سامان در بغل
در جستجویش کرده ام آماده اسباب سفراز اشک آبم در گلو وز داغ دل نان در بغل
ای از جمالت زلف را چون مار هر سو گنجهاوی از خطت هر مور را ملک سلیمان در بغل
بردند از فکر لبت سر در گریبان غنچه هادارند گلها از غمت زخم نمایان در بغل
دل پاره پاره می روم تا درسگاهش سیدادارم به یاد زلف او جزو پریشان در بغل