شمارهٔ ۳۵۲
مه بود در کلبه ام چون در ته دامن چراغخانه من ز آتش گل می کند روشن چراغ
جوهر شمشیر او را کرد خون من علممی رساند تیغ بر خورشید از روغن چراغ
پشت بام خانه اش سیلی زند مهتاب راهر که چون فانوس دارد زیر پیراهن چراغ
تیره روزان می کنند از آه روشن خانه رادر بغل دارد بنفشه از گل سوسن چراغ
هر که دارد بر جگر چون لاله داغ آتشینمی تواند کرد روشن با لب دامن چراغ
آشنایی راست گیرد دست در افتادگیرشته را نبود به غیر از دیده سوزن چراغ
لاله روشن می کند خاک شهیدان تو رابر مزار کشتگان باشد سر بی تن چراغ
کی توان در پرده پنهان کرد حسن شوخ رادر اگر بندند بیرون گردد از روزن چراغ
سیدا از بس که با پروانه دارم الفتیدر نمی گیرد به هر غمخانه یی بی من چراغ